kash kodak bodam ta bozorg tarin sheitanate kodakiam naghashi roye divar bod,ta az tahe del mikhandidam ,na inke majbor basham hamvare tabasomi talkh bar lab dashte basham,ey kash kodak bodam ta dar oje narahatio dard ba yek bose hame chiz ra faramosh mikardam
دلم سكوت كرده است و روز به روز حواس من شفافيت خويش را از دست ميدهد .. مثل زماني كه پلك نزديك مي كني تا كورسويي ببيني از ساحل دوردست ...... اما زمان زياديست كه در كابوس پريشاني گرفتارم و مدام با خود مي گويم كي تمام ميشود روزهاي سنگين ؟ روزهايي مثل تابستان دم كرده و داغ ... روزهاي مرطوب و شرجي تابستان كه نفس تا خرخره بالا نمي آيد ؟ ... لذت زندگي فرار ميكند از من يا من فرار مي كنم از همه چيز..... من دلم براي خودم تنگ ميشود .. براي روزهايي كه من يك كودك بود ......كودكي كه درون چشمهايش فقط آب بود....... و زندگي زشتيهاي خويش را بي شرمانه به رخش نكشيده بود....... خشم ... نفرت .... دروغ .... فريب .... شعار .... هيچكدام را نمي شناخت ...... من كودك درونم را مي خواهم ......و دلم محتاج همراهيست؟؟؟
گفتند( کلاغ)شادمان گفتم:پر گفتند( کبوترانمان)گفتم:پر گفتند:خودت،به اوج اندیشیدم درحسرت رنگ آسمان گفتم پر گفتند،مگرپرنده ای؟خندیدم گفتندتوباختی ومن رنجیدم دربازی کودکان: فریبم دادند احساس بزرگ پرزدن راچیدم آنروزبه خاک آشنایم کردند ازنغمه پروازجدایم کردند آن باورآسمانی ازیادم رفت درپهنه این زمین رهایم کردند حالاهمه عزم پرگرفتن دارند دستان مرادوباره می آزارند همراه نگاه مات وبی باورمن ازروی زمین به آسمان می بارند گفتندپرنده،گریه ام رادیدند دیوانه خاک بودم وفهمیدند گفتم که:نمی پرم،نگاهم کردند بربازی اشتباه من خندیدند